سال سبز - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 11:29
غم، عبور روزها رو كند مي كنه؛ توي اين كندي، فرصت گفتگو با خدا فراوونه! خدا، غم از دلت مي بره؛ يادت ميره روزهايي رو كه هر لحظه ش، با خداخدا گفتن مي گذشت...! صداي نفس هايي كه كنار گوشم،چراغ اميد فردا رو
روزگار - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
ای زندگی! بردار دست از امتحانم ...
این روزها - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
قبلا سالها، مدتی ماهها، و حالا هفته هاست روی شعله ای نشستم که آرام و قرارم رو لحظه ای می گیره و انگار آتیش میزنه به همه وجود... روزهایی هم ارامم. در امید لحظه یا ساعت و روز خوش بعد... این نشستن و بیقرار سوختن انگار جزئی از طبیعت زندگی آدمهاست. اگر این روز بفهمی از سوختن نه می ترسی، نه شکایت میکنی......
اسفند - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
بسم الله. امروز اولین قدم از راه جدیدی که شروع کردم برداشته شد. کلاس و دوندگی مادرم برای رسوندن نامه و کلاسهای طلانی و دلشوره م برای تداخل کلاس و برنامه فردا ... و چقدر دلشوره و دغدغه ی همدوره ها که اغلب از راهای دور بودن متفاوت بود با من! ساعت 4صبح راه افتادن و شب دوباره برگشتن و ... بچه داشتن و .....
تنگ - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
امیدواری یه حسه؟ باید به قلب تلقینش کرد؟ اگر نبود باید تکرارش کنی تا باورت بشه؟ چرا اغییر اینقدر سخته؟ چرا همه از شرایط خیلی سخت فقط با بغض حرف میزنن بعد من از ترس "شاید"ها میمیرم و زنده میشم؟! یه دوست که این روزها کنارم میشینه، غمهاش، داغی که دیده، وضعیت تلخ خانوادش، حالت بیقرارش ... روزی صدبار فکر...
راه - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
بریم سفر. بیایم دیدنت. امید ببندیم به روزهای مونده از سال. به روزهای خدا که چه طور بگذرن ... امسال باید تغییر زیاد داشته باشه ... استرسم برای تغییرها کم شده ... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؟ من از وسط خیابون غریبی که توش آرزوی مرگ کرده بودم، با یه پیام ساده از مسافر راه دور، امید و حس کردم. باید به ...
غریب الغربا - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
دلتنگی یه وقت یه کوه میشه رو سینه ت... یه داغ میشه تو گلوت ... یه رود میشه تو چشمات ... یه سفر و این همه ترس از نرسیدن؟؟؟ یا امام غریب ... خودت راه و هموار کن ... بعد این چند ماه سخت، فرداهایی که امید داری بهتر بشن ... می دونی روزای خوب میاد. اما این سختی های کنارش ... خدایا شکرت ...
تلخ - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
کی فکرشو میکرد؟ کِی فکرشو می کردم... مسیرم به اینجا برسه... این همه غیرقابل پیش بینی بودن واسه این چند سال،... هر روز تو مسیر ِ کار جدیدم، فکر میکنم من کجام ... چه روزهای سختی بودن روزای اول ِ این مسیر .... چه تلخ بود آشنایی ها ... یه بار سنگین رو دوشه ... یه تلخی ته ِ حلقمه که از خدا میخوام شیرینش ...
اربعین - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
سفر نصیبم نشد اما عطر یادت در کلام دیگران به مشامم رسید ....
بهار - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
سلام! انكار نمي كنم كه مي ترسم!مي ترسم بنويسم و بعداً حذف مطلب برام سخت باشه يا خوندنش نفسگير!! تو مي موني يا ميري؟؟ همهء ترس من از نوشتن همينه!! اين دو ماه مدام ترسيدم! از رسيدن و نرسيدن مي ترسم! و چه سخته مدام توي چشمي نگاه كردن و گفتن كه نمي ترسم!!!
رفت كه رفت - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:11
رفت يه جوري با آدمها تا نكنيد كه بعد از اين "رفت" بنويسن "كه رفت"