خاک وآتش ...
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
امشب، از سفر یه سفرکرده ۲۷ سال میگذره!!! ۲۷ سال!!! یعنی اگه بود الان یه سن تقریبا رند داشت! شاید کمی موهای سفید ... وبچههایی به شدت زیبا ... همهی جوانی و زیباییش سهم آتیش و بعد هم نصیب خاک شد.
اگرها ...
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنماگرها ...وسط شلوغیهای زندگیمدام توی ذهنم نشستی و ازم سوال میکنی "اگر با من بودی زندگی چه شکلی بود ..."؟؟.
۲۸
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنم۲۸روزی که باید باشکوه و خاطرهانگیز برگزار میشدبا اشتباه یک نفر و تاخیر نفر دیگه،تلخ و پراسترس گذشت ...با خاطرهی شرمساری بیحدی که توجیهشدنی نیست. دنبال مقصر نگردیمآینه روبروی ماست ...
۵۰_۵۰
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنم۵۰_۵۰دارمبه تاریخ رند دیگری نزدیک میشم. درحالیکه فردا مسافری دارم که میره سمت شمالشرق، خودم توی خونه نشستم و با دوطفلان، در هر رویداد و تاریخ و تنهایی و دوری، از خودم میپرسم چرا تنها شدم؟؟ چرا با دست خودم تنها شدم؟
خسارت
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنمخسارتهر روز یه چیزی خراب میشه. حکمتش چیه نمیدونم. امروز یکی از خرابیهای تعمیری قدیم از بیخ داغون شد. کار شازدهی خونه بود. خوب شد آوار نشد سرش. هی میگیم ضرر به جون نخوره. ولی قلبمون از این خسارتها چیزیش نشه خوبه
ظاهر
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنمظاهراین روزای حذف دریافتیهای مالی، چیزای متنوعی رو اجبارا یا اختیارا تو خونه نو کردیم. هنوز مثل بچگی ذوق وسیلهی نو دارم. دلم هنوز کوچیکه. و در تعجبم با این دل، چهطور تونستم با نداشتههام کنار بیام و زندگی کنم... با حفظ ظاهر یا هرچی.
۱۶۰۰
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنم۱۶۰۰دیگه گاهشمار و اون عکسای رنگارنگی که می گرفتم برام جذابیتی نداره. کو اون عکسای رنگارنگی که میگرفتم؟از ساعت ۶ونیم صبح، با بیخوابی کمسابقهای که از من بعیده، تو روز رندی از صدتاییهایی دخترم، صدای طیارههای عبوری رو گوش میکنم و با ضعف شدید گرسنگی و خروپف مرد خونه، فکر م...
باران
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنمبارانحالا که شوق سفر داریم و روزها کند میگذرن، از قف خونه بارون میباره! خدایا اشتیاق رفتن رو برامون تلخ نکن. ما خیلی رویا ساختیم با این رفتن و این دیدار ...
زیارت
-
تاریخ: 1405/4/24 ساعت: 17:00
می نویسم تا فراموش نکنمزیارت بعد سالهااولین بار بعد ازدواج۴ نفره م ش ه د ...چقدر دنیامون عجیب شدکجا رفت اون دغدغه های تک بعدی سالهای قبلی ...یادش بخیر
هیولا
-
تاریخ: 1403/4/29 ساعت: 21:12
دلم نمیخواد بیام اینجا از تلخی زندگی بنویسم. اونم وقتی شیرین ترین هدیه خدا تو آغوشم خوابیده. ولی خدا نگذره از کسی که اسم مادر یدک میکشه و نه تنها مهر مادری نداره، که خودش اعتراف میکنه به نفرت از نوه ... خدا همهی اون نفرت رو تبدیل کنه به اتفاقهایی که راضی هست برای من بیفته ... برگرده به زندگیش. فقط ه...
کمر
-
تاریخ: 1403/4/29 ساعت: 21:12
برا اولین بار سر کسی که بهم چند سال طعنه میزد کمی صدام رو بردم بالا. نه با توهین و تحکم. بلکه با بغض و گلایه. گفتم حق نداری بیشعوریت در حق من و عزیزانم رو ادامه بدی. مشکل اینه یه بیشعور هیچ وقت زیر بار نمیره بیشعوره. میگه و زندگی از هم میپاشه و فتنه میندازه و میگه کی بود کی بود؟ عزییییزم من نبودم. ع...
هند
-
تاریخ: 1403/4/29 ساعت: 21:12
این دو سه روز تاسوعا و عاشورا به زور یه ساعتی تو مراسما نشستم و همون چند خط شعر و روضه که شنیدم من رو فقط یاد دردهای این چند هفتهی خودم و بیشرفی هندجگرخواری انداخت که یه روزی خیلی مظلوم ومهربون بود. الان کثافت روح و نگاه و کلامش حالم روبه هم میزنه. کثافتی که تو ذات مریض و روحشه و فقط از حسادت سرچشمه...
اردیبهشت
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 14:30
خیلی کم مونده به روزی که براش دارم روز و شبها رو میشمارم. زندگیم طعم زیتون میده. طعمتوت فرنگی. سیب ...این روزهای گذشته و هفتهای که گذشت، شاهد یکی از تلخترین اتفاقهای زندگی و تلخترین سوگواریها بودم ... من توی زمان رسیدن به بهترین نعمت الهی خیلی کند دویدم و دیر رسیدم؛ اما از خدا میخوام تو باقی مسیر هم...
گرم
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 14:30
امشب و فردا شب هم که بخوابیم و بگذرهمیرم به دیداری که دلم گرمه بهش.گرم به اینکه خوب باشه. از خوبی شبیه همونی که خدا یک بار بعد اون امتحانا بهم داد. کمی صبورتر. کمی آرامتر. به همون مهربونی. به همون فهمیدگی. Adblock test (Why?)
ماه و ماهی
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 14:30
صدای قلبت با اون حجم کوچولوی دو سانتی از دیروز تو دهن و گوشمه. و قلبم برای فردا خم یه جور دیگه میزنه ... خدا به قلب من و تو توان بده پابهپای هم و همراه ماه، تا اونجا که میشه با هم بدویم. با هم برسیم. Adblock test (Why?)
شورش
-
تاریخ: 1402/12/3 ساعت: 17:19
تو دلم رخت میشورن.هم دلم یه هدیهب دیگه از خدا میخوامهم با این اوضاع گندِ اخلاقی تو جامعه از عاقبتش میترسم ...هم میخوام تو مسیری که هستم بمونم و درجا نزنم تا روزی که نذر و نیتش رو کردم ... هم از دستاندازهاش میترسم ... یه شورش اساسی لازم دارم علیه این همه دلشوره Adblock test (Why?)
سلول
-
تاریخ: 1402/12/3 ساعت: 17:19
این سلولهای چاق و غالبقراره کجای سرنوشت ما باشن؟قراره ما رو کجا ببرن ...این آدم ضعیف و پرادعاکه یه سلول مسیر زندگیش رو تعیین و عوض میکنهامروز پر از سواله و امیدوارم فردا پر از حسرت نباشه ... Adblock test (Why?)
دنیای بی تو
-
تاریخ: 1402/12/3 ساعت: 17:19
تو دنیای موازی من همون بار دوم صحبتهامون بهت جواب مثبت دادم. دو سال کلنجار نرفتم باهات و آخر سر یه چیز بچه گانه همه چیز به هم نخورده. من حسرت دستهات و با تو بیرون رفتن و حرف زدن رو ندارم. حسرت اینکه پدر مهربون دخترم باشی رو ندارم. حسرت سفر رفتن، کتاب خوندنت و گوش دادن بهش، حسرت داشتن فامیل و خیلی چی...
چه کنم...
-
تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 14:44
دلم میخواد برم یه جای خلوت. کوهی دشتی جایی و فریاد بزنم و از خدا بپرسم چرااااا. چرا من رو بدون یه راهنما و بزرگ عاقل رها کرده بودی ... چرا حتی یکی نبود ازم بپرسه دردت چیه غرق این همه بهانه و شک و اشک هستی ...واسه من سرگردونی اونی که دلیل اصلی سرگردانیمه کافی نیست. چه دردی ازم دوا میشه وقتی ببینم یه ...
عمر رفته ...
-
تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 14:44
[unable to retrieve full-text content]لعنت به اون فال حافظی که از امید برگشت میگه.