قبلا سالها، مدتی ماهها، و حالا هفته هاست روی شعله ای نشستم که آرام و قرارم رو لحظه ای می گیره و انگار آتیش میزنه به همه وجود... روزهایی هم ارامم. در امید لحظه یا ساعت و روز خوش بعد... این نشستن و بیقرار سوختن انگار جزئی از طبیعت زندگی آدمهاست. اگر این روز بفهمی از سوختن نه می ترسی، نه شکایت میکنی... سعی میکنی تسلیم ِ امر ِ الهی، جلوی شکستن خودت رو بگیری.
این روزها که رو آتیش نشستم، تسلیم ِ حکمتت هستم. کمک کن لب به شکایت باز نکنم من ِ آدم ِ فراموشکار... محبتت رو ببینم فقط.
برچسب: روزها,
نویسنده: ماهان ایمانی