بریم سفر. بیایم دیدنت. امید ببندیم به روزهای مونده از سال. به روزهای خدا که چه طور بگذرن ... امسال باید تغییر زیاد داشته باشه ... استرسم برای تغییرها کم شده ... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؟ من از وسط خیابون غریبی که توش آرزوی مرگ کرده بودم، با یه پیام ساده از مسافر راه دور، امید و حس کردم. باید به امید همون که دستاش، دست ِ هرچی ناامیده میگیره و بلند میکنه، دل بست و نذاشت به بدترین گناه، یعنی ناامیدی از رحمت خدا برسیم... یاباب الحوائج ... یا ابالفضل ع...
بیخیال ِ نرسیدن به عروسی ِ دوست. نخوندن برا امتحان ِ اردبیهشت ... بیخیال ِ نگاه های سخت ِ دیگران برای مسیری که طی کردی...
برچسب:
نویسنده: ماهان ایمانی